مدح و شهادت حضرت علی اصغر علیهالسلام
آن خیمه که بهشت دخیل است بر درش آتــش گـرفـت چـون جـگــرِ آبآورش از خـیـمههـا هـنوز به عـبـاس میرسد آهِ ربـاب و گـریـۀ نـوزاد مـضـطـرش “بودند دیو و دَد همه سیراب و میمکید” اصغر ز قحط آب سرانگشت مـادرش بعد از سه شب گرسنگی و گریه و عطش جـانـی نـمـانـده بـود در انـدام لاغـرش گـهـواره جایـگـاه سـخـنـرانیاش نـبود دست حـسـین گـشـت بـلـنـدای منـبرش وقت رجز، گلـوش دهـن باز کرده بود با ذکـر یابن فـاطـمـه و یابن حـیـدرش تـشـویق کرد حـرمـلـه را لـشگـر یزید وقتی علی به سمت عقب پرت شد سرش وا شد گـلـوش قـبل زبـان بـاز کردنش رفت و «پدر» نگفت علیاصغر آخرش خـون ذبـیح ریخت روی سیـنـۀ خـلـیل حالا که میدهد خبرش را به هاجرش؟ طوری حسین کودک خود را فدا نمود حتی نریخت روی زمین خون اطهرش هـنگـام دفـن کـردن شیـرخـوارۀ حـرم افتـاد یاد مـحـسـن مـظـلـوم و پـرپرش |